ته مانده ی خیالات قشنگم❥

منو تو فریاد می زنیم ولی در این ظلمات کسی نیست که صدای ما را بشنود...

نرو

نگار نرو

خواهش می کنم

خیلی دوست دارم

ولی فکر کنم الان بروز ندم بهتره

مگه نه؟

______________

نظرا تو پسته پایینی

+ نوشته شده در  90/03/01ساعت 12:57  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم 

خدایـــــــــــــــــــــا

دلم خیلی گرفته



چراشو می دونم ولی طوری وانمود می کنم



انگار که واسم مبهمه



انگار که دارم از دیگران می پرسم چی شده



خدا جونم چرا اینجوری شد؟



چرا؟



خدایا چرا جوابمو نمی دی؟



چرا طوری وانمود می کنی که انگار منو نمی بینی؟



چرا نگام نمی کنی؟



مگه اشکامو ندادی؟



مگه صدامو نشنیدی؟



نکنه باید بلند تر داد بزنم تا صدام برسه



مگه نمی گن تو پیشمی



پس چرا باید داد بزنم؟



پس چرا باید هر روز بیشتر از روز قبلش بارون ببارم؟



حداقل بعد تفریبا 1 سال صدامو بشنو



یعنی هنوز نوبته  من نشده



مگه نمی گی که اول من باید پیش قدم بشم



من که اینکارو کردم



ولی کمکه تو چی شد؟



خدایا خیلی دوست دارم



اگه می شه یه پارتی بازی بکنو



نوبته منو جلوتر بنداز...


+ نوشته شده در  89/12/16ساعت 13:11  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

شایــ ـــ ـــ ـد بــ ــ ـعــ ـد از 6 مـ ـ ــ ــ ـــاه

امروز بعد از حدود 6 ماه اومدم اینجا


تو این مدت خیلی چیزا عوض شده


من عوض شدم


حرفام عوض شده


وخیلی چیزای دیگه نمی دونم شاید چون بزرگتر شدم اینو می گم


یا شاید هم دلیل دیگه داره


می خوام اینجا رو مثل اولش بکنم


همون آهنگ


همون قالب


ولی با شبنمی که عوض شده


شبنمی که خیلی چیزا تو این مدت یاد گرفته


به خیلی ها کمک کرده و


سعی کرده خیلی هارو دوست داشته باشه


و یا خودشو از خیلی ها جدا کنه


فرض کنین این پست اولین پست تو وبلاگمه


دوست ندارم قبلیا رو پاک کنم


ولی می خوام


این وبلاگ رو دوباره شروعش کنم



+ نوشته شده در  89/10/14ساعت 10:0  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

...

خوب اول سلام دوم اینکه بچه ها چراچراچرا نظر نمی ذارید سوم اینکه... بچه ها یه سوال بهترین کتابی که تا حالا خوندید چی بوده؟ دلم واسه ۴ تا کتاب لک زده همه ی کتابام رو خوندم دبگه ازشون خسته شدم لطفا خواهشن بهم کتاب معرفی کنید. البته بابام امروز بهم یه کتاب داد وتی برای من که تو یه روز یه کتاب مثل اونو تموم می کنم خیییییییییییییییییییلی کمه...

دیگه اهان تو تیر میریم اردو براتون چی بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟ احتمال زباد اونجاهم با گوشیه دوستم براتون آپ می کنم... می دونید دیگه نمی خوام شعر بزارم چون که... احساس می کنم فضای وبمو یه نموره غمگین می کرد... می دونید من نمی گم ها یه احساسی به من می گه دیگه بسه اون احساس می گه:زود تند سریع برید نظر بزارید...

پس فلا:

+ نوشته شده در  89/03/22ساعت 16:16  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

خداحافظ تا همیشه...

بچه که بودیم وقتی که با هم دعوا می کردیم می گفتیم قهر قهر تا روز قیامت ولی ۱ ساعت بعدش دوباره با هم آشتی می کردیم یادته "ن" دعوای کلاس اولمون بادته که خانم اومد و هر دو تامون رو دعوا کرد ولی وقتی از دفتر برگشیم دست همدیگرو گرفتيم و تا آخر راهرو دویدیم؟؟؟امسال چی فک کنم هنور یادته دستبند هامون گروهمون؟؟؟ زنگای تفریح یادته من و تو و "ه" با هم کنار کابلای برق میشستیم و راجبه همه چیز و همه کس حرف می زدیم یادته تو کلاس زبان انقدر با هم حرف زدیم تا معلمه انداختمون  من که هیچ وقت یادم نمیره ولی نه باید سعی کنم هم تو و هم همه خاطرات خوب وبدی که با تو داشتم رو فراموش کنم دیگه نمی خوامت دیگه دوست ندارم حتی اگی تو داشته باشی دیگه فراموشت می کنم تو با حرفات قلبمو هزار تیکه کردی شمارتو از تو گوشیم پاک کردم دیگه بهم زنگ نزن چون جوابتو نمی دم دیگه نمی خوام ببینمت این دفعه جدی جدی قهر قهر تا روز قیامت

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 14:57  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

مامان جونم دوست دارم...

این آپو با تمام عشقی که به مادرم دارم بهش تقدیم می کنم:

مادرم تو همانی که از همان ابتدا که چشم باز کردم تو را دیدم شب ها مرا درآغوش گرمت می گرفتی و دیگر هیچ ترسی نداشتم از هیچ چیز و هیچ کس و در آغوشت احساس امنیت می کردم دیگر از سایه های شب هراسی نداشتم و از کابوس های نیمه شب هایم چون امید داشتم که تو در کنارمی...

با هر بار ناراحتی من تو نیز نمی توانستی شاد باشه دوست دارم همه ی هدیه های دنیا را به پای تو بریزم ولی این ها تنها باعث دلخوشیه من می شود ارزش زحمات تو از همه ی کادو های مادی بالا تر و والاتر است با تمام عشقم به تو روزت را به تو تبریک می گویم و این را بدان با تمام وجودم دوستت دارم...

مادرم همسفر راه های سخت و طولانی من فرشته ی نجات من از همه ی سیاهی ها ای فانوس روشن شهر خاموشم و ستاره ی پر نو راه های تاریک بیابان جهالتم با همه ی عشقم به تو می گو یم روزت مبارک...

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 16:17  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

دوباره سلام...

سلام بچه ها واقعا ببخشید که خیلی وقت بود آپ نکرده بودم جاتون خالی انقدر درس خوندم پوسیدم ولی خدددددددددددددددددددددددددددددارو شکر که بالاخره تموم شد واسم دعا کنید که کارنامم خووووووووووووووووووووووووووووووووب بشه راستی انشام تو شهرستان سوم شد البته این مال احد بوووووووووووووووووووووووووووووووووووق ولی خوب دیگه باید درس می خوندم دیگه(بابا بچه درس خون) انشامو واستون میذارم بگید خوب بوده یا نه اگه نظر ندین آرزو می کنم کچل شید خوب دیگه کافیه برید انشامو بخونید:

                           به نام خالق آسمان ها

 

وقتی به آسمان می نگرم می خواهم به خالق این همه زیبایی بگویم...

خدایا مستم از این خلقت تو،که هر آدمی هر وقت به آسمان بی کران تو می نگرد،نا خودآگاه افسون میشود.    

افسون این خلقت بی کران تو.ای خدای آسمان ها و زمین از تو ممنونم... ممنونم به خاطر این همه عظمت و زیبایی که به ما انسان ها عطا فرمودی.

آسمانی صاف،آسمانی آبی،آسمانی مملو از عشق ومهربانی.آسمان یعنی زندگی،یعنی زیبایی آسمان خانه ی ابر های بامزه و پفکی وابرهایی که هر وقت نگاهشان می کنی دوست داری در دستانت قرارشان دهی.آسمان همان منزلگاه امن خورشید وماه وستارگان است.

واقعاً آسمان چیست؟یک تکه ی آبی رنگ که در آن اجسامی قرار دارند یا جایی که پرندگان درون آن در حال پروازند؟ نه...آسمان وسعتی دارد به اندازه ی بزرگترین بزرگترین ها نمی گویم به اندازه ی خدا چرا که خدا خود آسمان و زمین و خشکی و دریاها راآفریده

و خود از همه وهمه بزرگتر است. ولی آسمان هم خود عظمتی دارد. تمامی اجرام آسمانی در آن جا شده اند.آیا می دانید که این اجرام هر کدام چه عظمتی دارند؟ خورشید با قطر4\1 میلیون کیلومترومشتری با قطر 143884کیلومتر در آسمان جای گرفته اند،حال می توانید تصور کنید که آسمان چه قدر بزرگ است و واقعا بی دلیل نیست که به آن می گویند آسمان بی کران.

اسمان زیباست شایدبخشنده ترین شی ئ روی زمین باشد چرا که همه زیباییهایی و عظمت خود را به جهانیان می بخشد.خانه ای امن برای ابرهای زیبا که هر یک به شکلی هستند.

خانه ای برای خورشید و ماه و فرزندانشان یعنی ستارگان بی شمار است و خانه ی پرندگان زیبا و رنگارنگ است.

واقعا اگر آسمان نبود چه می شد؟ زندگی بی آسمان چگونه می گذشت و ستاره ها کجا می رفتند؟

ای آسمان بزرگ و بیکران می دانم تو زیباترین جلوه ی آفرینش هستی که ستارگان و ماه و خورشید را در پناه گرفته ای.

گاه ما انسانها قدر تو را نمی دانیم و با دود سیاه زشت می کنیم.

من به تنهایی ازطرف مردم از تو عذر می خواهم و امیدوارم ما را ببخشی.ای اسمان بزرگ و بی کران مارابه خاطر همه ی بدی هایی که در حق تو کردیم ببخش. ما تو را عاشقانه دوست داریم و از خدا تشکرمی کنیم.

وقتی به اسمان نگاه می کنم به این نتیجه می رسم که خداوند چقدرما انسانها را دارد و اگر دوست نداشت  این همه زیبایی را نمی افرید.

پرندگان د سته دسته در اسمان بی کران خداوند کوچ می کنند وبه دور دستها می روند و همراه آسمان و خورشید اند.

 

آسمان مظهر پاکی و صداقت است .بخشش می کند وزیبا زیستن در پناه خود را میسر می کند.

وقتی آسمان ابری و خاکستری است اسمان جلوه ی دیگری دارد و انگار جامه ی سیاه برتن کرده و دوست دارد تا صبح بگرید و راز خود را با جهانیان در میان بگذارد .

بعد از باران وقتی خورشید به بالای اسمان می اید نور خورشید با قطره های باران ترکیب می شود و رنگین کمان را بوجود می اورد انگار که تمام غم هایش پاک می گردد و حالاشادشاد است.

 

خورشید زیبا تو را با همه ی جلوه ات شاد و غمگین دوست دارم .

و خدایا تو را بخاطر نعمت بزرگ و بخشندگی ات دوست دارم و سپاسگزار تو هستم.

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا عشق،زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می روید قارچ های غربت....  

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 11:0  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

او دروغ می گوید...

به تعداد نفس هایم از تو دروغ شنیدم و تعداد همان نفسها.....

                                                                                   برایت میمردم!!!!

خورشيد !؟؟؟! به من گفتي:هم اكنون روز است ! تابشم را ببين ...روشنايي ام را ببين!؟!!

 

اما آسمان،شب را فرياد ميزد! 

           

                   و من همچنان ميدويدم...فرياد ميزدم..: روز است،روز است..!‌روزي ديگر است!

 

ماه شدي!به من گفتي:ستاره ها را ببين!!

 

و من در تاكستانهاي عشق ميدويدم ....فرياد ميزدم...حق با اوست حق با اوست!

                   

                          ابرها ميگريستند ستاره اي پيدا نبود!همچنان ميدويدم:حق با اوست....

 

  ميدويدم و فرياد ميزدم:حق با اوست،شب است! ماه هست!اوهست!خورشيد فردا را نمي خواهم!

                 

                                                  اما او دروغ مي گويد!....

 

                               با باور و دروغهايش فصل هاي زندگيم را ميگذرانم!

 

 چرا كه اگر راست ميگفت چمدانم را ميبستم و بر بلنداي باد مي رفتم!

                                                                                                ماندم!! مي مانم!!

 هميشه حق با توست! روز شب است و شب روز است!

                                                                             هميشه حق با توست!

 

ستاره هايت را ميبينم! خورشيد روزت ميتابدو از تابشش چشمانم نرم نرم ميسوزد!

 

                                                                             باز هم حق با توست!

 

تو دروغ ميگويي ستاره هايت چشمك ميزنند و خورشيدت در آسمانت ميتابد، گرمو گرمتر!

 

                                                                                                   تابشش مي سوزاندم !

 ميدوم،فرياد ميزنم: حق با توست حق با توست!

 

                                       اما او بازهم دروغ ميگويد!

 

                                                                      دروغ ميخندد!

 

                                                                                     دروغ ميگريد! 

 

                                       و دروغ زندگي ميكند!


سلام بچه ها فک نکنم تا 1 ماه دیگه بتونم بیام نت راستی شعر مال خودم نیست...

پس فلا

bay


+ نوشته شده در  89/02/08ساعت 17:19  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

مثل به پروانه توی پیله ی خودم حبس شدم نه من راهی به بیرون دارم نه کسی راهی به درون من فریاد می زنم ولی انگار همه ی فرباد های من بی فایده است...نه...کسی صدای من را نمی شنودتنها صلی هق هق خودم است... آیا کسیکسی است که صدای هق هق گریه های من و صدای فریاد های عاجزانه ی مرا بشنود؟؟؟؟؟کی می آید؟؟؟؟؟کی مرا نجات خواهد داد از گریه از تنهایی از فریاد از صدای بی صدایی از زندانی که در آن اسیرم، زندانی که راهی ندارد برای خروج از آن ... برای رساندن فریاد های ملتمسانه ی من به بیرون...


داستان واسه ی بعد از عید                                     

+ نوشته شده در  89/01/11ساعت 9:48  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

مقدمه ی داستانم...

سلام بچه ها خوبید من که عالیم الان پیش دختر عمم نشستم جاتون خالی کلی خندیدیم... امروز مقدمه ی داتانو می ذارم بقیشم وتسه بعدن می ذارم...

 

شخصیت ها:

امیر رضا

شاسا

آرمین

سپیده

اردلان

آیناز

امیر

آرزو

+ نوشته شده در  89/01/04ساعت 18:5  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

...سلام عیدتون مبارک

سلام بچه ها خوبید می بینید دلم چقدر نازکه با این که الان مسافرتم و شعرامم تو هتله اومدم که فقط بتون بگم ۱.عیدتون مبارک و ۲.همیشه به یادتونم. راستی واسه عیدی می خوام واستون داستانمو بنویسم شاید خیلی قوی نباشه ولی به هر حال بهتر از هیچیه به قول یکی از دوستام ننوشتن دلیلی برای نبودن نیست ولی به هر حال من هستم و می خوام تا آخرین لحظه ی زندگیم بنویسم من چیزایی که می نویسم یا هر چیزی که می گم بیشتر زاده ی تخیلاتم است امیدوارم از همه ی نوشته هام خوشتون بیاد...
+ نوشته شده در  89/01/01ساعت 16:18  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

دوباره بهار میاد ولی تو...

دوباره بهار میاد ولی تو دیگه نیستب تا به من بگی((سال نو مبارک)) شکوفه های باغت دوباره در آمدند یادت می آید اون روز عصر بود یکی از شکوفه ها را چیدی و لای مو های مشکی من گذاشتی هیچ وقت درخشش آن گل سفید میان موهای سیاهم یادم نمی رود بو گفتب فقط یک بهار من رو نمی بینی ولی تو دروغ میگفتی امروز می دانی بهار چندم است که تو را ندیده ام گرمای وجودت را حس نکرده ام و لبخند روی لب های منو ندیده ای از اون روزی که تو رفتی هیچکس حتی خودم نیز دیگر لبخندم را به یاد ندارم...

این شعرمو خودم خیلی دوست دارم امید وارم خوشتون بیاد

پ.ن:1.عیدتون خییییییییییییییییییییییییلی مبارک...
2.یه چند وقتی نمی بینمتون،بازم عیدتون مبارک...
+ نوشته شده در  88/12/27ساعت 16:47  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

...

شب ها روز ها به یاد تو می خندم و گریه می کنم از سر بچگی جیغ میکشم ولی تو هنوز همه ی حماقت های بچه گانه ی مرا دوست می داری مرا هم دوست می داری ولی اگر از سر بچهگی دیگر تو را نخواهم باز هم با من خواهی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



امیدوارم خوشتون اومده باشه عیدتون هم مبارک...(نظر بدین)

+ نوشته شده در  88/12/26ساعت 14:44  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

فرزانه

تقديم به فرزانه ي عزيزم كه ديگر مرا بخشيده...

 

ديروز به من گفتي برو ديگه نمي خوامت... آخه چند بار عذر خواهي؟؟؟؟؟؟؟منم گفتم حالا كه مرا نمي بخشي تو هم برو... امروز به من گفتي منو ببخش من شوخي كردم... جوابتو دادم ولي تو واقعامنو از ته قلبت دوست داري و مي خواهي تا هميشه بامن باشي؟؟؟ اگه اينطوره منم تا ابد باهاتم...

+ نوشته شده در  88/12/25ساعت 11:49  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

نگاه پر معني باران به من اميد براي زندگي كردن را ياد داد و نور ناتمام خورشيد به من اميد هميشه جاودان ماندن را... خدا ابر و چشم را آفريد تا هر وقت خواستند گريه كنند و خورشيد و لب ها را آفريد تا هر وقت خواستند اميد سرزندگي وزندگي دوباره  به ما دهند... خورشيد نور افشاني كند و لب ها به لبخند باز شوند و آتش عشق را آفريد تا هر كي هر وقت كه خواست در آن بسوزد و گريه كند و در ميان گريه هايش لبخند بزند....

 

اميدوارم خوشتون اومه باشه راستي ببخشيد كه يه مدت آپ نكردم...(نوشته اي از خودم...)

+ نوشته شده در  88/12/25ساعت 11:2  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

سسسسسسسسسسسسسسسسسلام خوبید من که عاااااااااااااااااااااااااالیم

دیروز سر زنگ فیزیک حوصلم سر رفته بود شعرم نمی یومد به دوستم گفتم یه موضوع بده بنویسم داشت فکر می کرد که یه دفعه دید یه صفحه کامل نوشتم... (خوب بود که شعر نمیومد اگه میومد میخواستم چه قدر بنویسم؟؟؟؟؟؟)

 

گل های سرخ باغ محبتم پژمردند دیگر از آن همه مهربانی و شوخ طبعی چه چیز باقی مانده هیچ چیز،هیچ چیز بجز خاطرات آن زمان،خاطرات خنده های شاد کودکانه ام،خاطرات گریه های بچهگانه ام،خاطرات بازی های احمقانه ام...دیگر بجز خاطره هیچ چیز برای من باقی نمانده... چیز های بیشتری جای آنها را گرفته ،چیز های زشت وقشنگ،شاد و غمگین...دیگر با دیدن پروانه ها به دنبال آنها نمی دوم و دیگر به دنبال گرفتن آنها و لمس بال های قشنگشان نیستم... جیک جیک پرندگان دیگر برای من تازگی ندارند دیدن لانه ی پرنده وپیله ی پروانه مرا خوشحال نمی کند...چرا...چرا با بزرگ شدنم آن همه زیبایی های کودکی هایم از بین رفته و دیگر شوق دیدن آن همه زیبایی را ندارم چرا دیگر نمی خواهم از باغچه گل بچینم و به دنبال پروانه ها بدوم چرا.... دوست ندارم بزرگ شوم با این حال فکر کردن به آینده خیلی زیباست... دیگر آرزو هایم را باور ندارم چوب جادو!!! چه آرزو هایی!!! دوست ندارم بزرگ شوم می خواهم بر گردم می خواهم دوباره آرزوی چوب جادو را بکنم و به وسیله ی آن به همه ی آرزو هایم برسم...

 bahar-20_com_177.jpg

امیدوارم خوشتون اومده باشه!!!!!!!

+ نوشته شده در  88/12/18ساعت 15:57  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

امیدوارم از آپ امروزم خوشتون بیاد...

 

گل های باغ تنهایی ام را بی تو پرپر می کنم...بال پروانه هایم بی تو میشکند...تو رفتی دیگه برای تو مهم نیستم اطلسی های دلم بی تو پژمردندو شقایق های باغ سرسبز قلبم یکی یکی وتک تک از شاخه افتادند...نمی دانم چه شد بی نگاه وبی صدا ازکنار من گذشتی قلبم را شکشتی بال پروانه هایم را خرد کردی و اطلسی های دلم را پژمردی... سهراب می گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد... ولی ...ولی... من که شقایق های قلبم از شاخه افتادند... یعنی زندگی من بدون شقایق ها بدون پروانه ها و اطلسی ها به این زودی به پایان رسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خوشتون اومد خودم نوشتمش امیدوارم از آپم خوشتون اومده باشه....

+ نوشته شده در  88/12/16ساعت 16:36  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

شعرمال خودم نیست ولی چون خیلی قشنگه واستون می ذارمش...

 

باران را دوست نداشت !

همیشه باران وقتی می بارید كه او پر از گریه بود ...

گریه را دوست نداشت !

همیشه هنگامی گریه می آمد كه دلش شكسته بود

دلش را هم دوست نداشت

همیشه زمانی دلش می شكست كه، او را می دید

اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت

اما از باران...!!! نه!!!

تمام مشكل همین جا بود او باران را دوست نداشت !!!

+ نوشته شده در  88/12/15ساعت 16:50  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

سلام خوووووووووووووووووووووووووبید امروز به جا شعر به توصیه ی یکی از دوستام می خوام واستون اس ام اس بزارم....

 

به نی نی می گن با ۴۵ ۴۶ ۴۷ ۴۸ جمله بزار می گه... چلا پنجه می گشی چلا شیشه می شکنی چلا هف نمی زنی چلا هشتی نالاحت...

در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت خودتو به شیشه ها می کوبی ابر باش تا منتظرت باشن که بباری...

کمه می دونم ولی واسه امروز کافیه...

+ نوشته شده در  88/12/15ساعت 16:41  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

اینو خود خود خودم نوشتم...

هر روز صبح به امید دیدن دوباره ی خورشید چشم هایم را می گشایم را و هر شب برای رهایی از تاریکی شب چشمانم را آرام آرام می بندم و فردا نیز دوباره...

دستهای یخ زده و گونه های بی رنگم را دیگر دوست ندارم برای فرار از تنهایی به دور دست ها پرواز می کنم... 

دستهای یخ زده ام را به دست خدا خواهم داد و سرم و گونه های بی رنگم را در آغوش مادرم خواهم گذاشت...

تا آپ بعدی... بای بای

+ نوشته شده در  88/12/12ساعت 13:44  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

پروانه برای زنده موندن به دور شمف چرخید ولی نمیدونست یکروز به وسیله ی

همین شمع بال های قشنگشو از دست میده

 

نظر یادتون نرررررررررررررررررررررررررررررررررره...

+ نوشته شده در  88/12/12ساعت 5:40  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

...

سلام قرار بود امروز دیگه نیام ولللللللللللللللللی دلم نیومد...

این بار که رفتی ،من ماندمو منو....هیـچ

اما به خیالم شاید !سرت گرم دیگری بود!نه؟!!رفتی!!!......دلم آب شـد

از چشمانم چكيد.....

دیگر پشت پنجــره ام جز هیچ-ی بزرگ هیچ چیز نیســت!اما هنوز میـروی،....بی هیچ نگاهی

چقدر جایت پشت نگاهم خالیست!!

میدانم دل کندن از کوه کندن آسانتر نیست و باز هم مثله همیشه زمستانم ،بهار را نخواهد دید

تمام سپیدی ام سیاه میشودو هربار نگاه و هربار گریه، از من باقیست

و من

چشم اندازی خواهم شد برایت!برای تو ...تویی که میروی..

تویی که دور میشوی از هرچه من است و هربار،گریه از من باقیست!!!!!!!

باورم نبود!نه!باور نمیکنم رهگذر باشی و بگذری از خاطرم نرم نرمو سرد

میروی ، آسمانم اما همچنان ابریست!خاکستری و سرد ! میبارم .....

اشک اشکم میبارد و یخ میزنم!تو نمیبینی!میروی و خش خش دلم زیر پایت را بی صدا جمع میکنم...

به این زودی پاییز شد؟!!لحظه لحظه ام تنگ میشود، گم میشود!

و تو !میروی....بی نگاه ،بی صدا، سرد!سنگو سخت!اما بی دلیل....!!!

میروی...دور و دورتر...به گناهه ناکرده ام!!!

نگاه میکنم !چشمم از سکوت سیاهی میرودو فریادم را بغل میکنم!ميشكنم....

می بارم ....تو نیستی و من انتظارت را مزه مزه میکنم....دهانم تلخ میشود!...

+ نوشته شده در  88/12/10ساعت 18:15  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

من و پاییز

دلم نیومد امروز دیگه ننویسم ولی شعر خودمو فردا می نویسم...

میان بغض تولد لحظه های بی قرای ام

 همیشه کسی است برای آمدن،که هرگز نیامده است!


و من به پاییز گفته ام که اگر او بیاید

   حتما مداد رنگی هایی که او کم دارد برایش خواهم آورد


    تا بهار دیگر، دلش را نسوزاند با رنگ!


و من و پاییز،

  او را از پشتِ بیدِ مجنون هایی که به باد باج نمی دهند،

                    صـــدا مــــی زنیم!


و او هـنوز نه عـــشق آورده است،نه مــداد رنــگی

      و مــــن نمــی دانم چرا به پاییز قول داده ام


که او آن عصری می آید که مدادِ ارغوانی هم

          ساخته باشند، برای نقاشـی،

              که پاییز سر باشد از بهار!


و او دلش به این خــوش است که یک روز

    مدادی خواهد داشت

     از جــنس سفر طلایی دردهای بـــربـــاد رفته اش!


من و پاییز می دانیم که او ،

    یک روز که در هیچ تــقویـــمی نیست


 بــرای مــن رســیدن و بــرای او مدادرنگی خواهــد آورد!


آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه

    و سنگ فرشِ مرمری از عــشــق

              به انتظار می نشینم.


از حـلا تـــا بیاید مـــن شـــاعری مــی کنم

                       و پاییـــز نــقاشــی!

+ نوشته شده در  88/12/10ساعت 17:0  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

این رو هم خودم ننوشتم ولی قول می دم اگه نظراتون زیاد باشه برای فردا شعر خودمو بنویسم...

بچه که بودیم نقاشیامون مثه خودمون ساده بود!!

کسی یادش میاد؟ تو یادته؟

خیلیا رو اعصابم جای نقاشی خط خطیای گنده کشیدن ....دیگه مهم نیست!

حالا خیلی وقته که یه قلب کشیدمو توش اسم خودم رو نوشتم!ولی

هنوز کناره اسمم یه جای خالی مونده !چراشو نپرس! نه که ندونم چرا!!ولی گفتنش سخته!

به نظرت اسم کیو توش بنویسم که دیگه خط خطیش نکنه؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  88/12/10ساعت 15:52  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

اینو چند وقت پیش یه جایی خوندم خیییییییییییلی ازش خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،
            

              تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...

ولی انگار که بی فایـده است !

             تنهایی در خود باران است ،

و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،

             به یاد تو ، رفـتـه ً دیـــــــر و دور ...

گویی راست می گفت سهراب :

           " عــشـق را زیر باران باید جست... ! "


و چه زیبا خوهد بود : بارانهای پاییز امسال در کـنـارتو...

              قشنگ نیست؟من و تنهایی زیر باران...

+ نوشته شده در  88/12/10ساعت 15:14  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

اینو واسه ی یکی از دوستام که دیگه پیش ما نیست و به یه شهر دیگه رفته نوشتم امیدوارم خوشش بیاد...

دیروز با من بودی اما نه من ونه هیچ کس دیگه قدرتو ندونستیم

ازت ساده گذشتیم گفتیم تا همیشه با ما خواهی بود اما یکدفعه چه شد؟؟؟؟؟

آرام وبی صدا  شکستی آنقدر که ما صدای شکسته شدن تو را نشنیدیم...

صبحها جای خالیه تو رو روبه روی خودم حس می کنم

به یاد تو اشک میریزم وگریه می کنم

ولی دیگه تو رفتی مسافت بین من وتو خیلی زیاده

شاید دیگه نبینمت ولی بدون همه ی ما از ته ته قلبمون

                 دوست داریم

+ نوشته شده در  88/12/10ساعت 14:39  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  | 

مقدمه

سلام دوستان

من خیییییییییییییلی خوشحالم که بالاخره تونستم یه وبلاگ برای خود خودم داشته باشم امیدوارم که خوشتون بیاد ولحظات خوشی رو اینجا سپری کنید...

+ نوشته شده در  88/12/09ساعت 17:14  توسط شـــــ✫ـــبـــ✫ـــنــــ✫ـــم  |